ستاره
و نگاهت را بر من خیره کن
بر من که سالهاست خیره نگاه تو ام ...
و نگاهت را بر من خیره کن
بر من که سالهاست خیره نگاه تو ام ...
...صفیه کلافه نگاه از خلیل میگیرد و می چرخاند سمت ساعت دیواری . به خودش تلقین می کند که هیچ وقت نباید گله گزاری کند و عقربه های ساعت فرقی به حالشان نمی کند ، چه خوشبخت باشند و چه بدبخت به تیک تاک ادامه می دهند .
خلیل نان می برد . حرف را عوض می کند : امروز یه نفر اومده بود در مغازه . آدرس خونه اش رو داد. خواست برم موهاشو کوتاه کنم. راننده پاننده داشت . بیست هزار تومن هم داد . قبول نکردم . گفتم خونه کسی نمیرم."
صفیه خودش را جلوتر می کشد : چرا قبول نکردی؟
خلیل کاغذ را می دهد دست صفیه . : دلاک نیستم که چمدون ببندم و برم در خونه این و اون . آرایشگرم .
صفیه آدرس را می خواند . : بالای شهر هم هست
دیگر ساکت می شوند . صفیه ظرف ها را جمع می کند و کاغذ آدرس را مچاله می کند می اندازد توی ظرف زباله . خلیل مسواک می زند و دراز می کشد روی کاناپه . صفیه چای می آورد. دوتایی چای میخورند و مهیا می شودند که بخوابند . چراغ خاموش می شود و این باعث می شود صدای تیک تاک بلند تر شود ...
برگرفته از کتاب "زنی با چکمه ساق بلند سبز "
نوشته مرتضی کربلایی لو
برنده جایزه ادبی مهرگان . آذر هشتاد وشش